اینجا تو خیابون دانشگاه تو ماشین نشستم. و روبرویم.....
انگار تویی افشین جان.....
نیم رخش رو خیره میشم.... حتی عینکش....
جرأتش رو ندارم برم روبرو...برم نزدیکتر.... تا شباهت بیشترش رو ببینم...
افشین برادرم روحت شاد....
اونقدر بغض دارم نمیدونم چطور بنویسم....
برچسب:
نویسنده: علی سلیمانی