1 آخر سال همیشه خیلی سخت میگذره... به خودم میگم قربون دل بابا و مامان.... خیلی سخته....این روزها عمه هم روزهای سختی رو میگذرونه.واقعا دلم براش میگیره. پسر پونزده ساله اش تو کما هست... خیلی سخته شنیدن ضجه هاش.... همش فک میکنم چی میشه اگه همه چی یه خواب باشه. و وقتی میام خونه بابا کفشهات پشت در باشن. و صداتو و خنده هاتو از پشت درب هال بشنوم....افشین برادر نازم دلتنگ چشای نازتم برادرم... دلتنگ حرفها و خنده هات.... دلتنگ دستهای مهربونت.... دلتنگ موهای نازت و دلتنگ همه ثانیه های تورو داشتن.... چی میشد بودی و دامادیت میدیدم... برادرم ............
برچسب:
نویسنده: علی سلیمانی